خرید بک لینک

درباره سایت

عشق من سعیده

تقدیم به عشقم سعیده...... تمام احساسات بی اندازه ی من تقدیم به تو که آرام جانمی.... نمی دانی چشمانت بامن چه کرده اند.آن چشمان عسلی ات مرابه آتش کشیده وباهرنگاهت نفسم بندمی آید نمیدام توچه داری که من رااین گونه مست خودکرده ای ولی به این امید وارم که تونیز قدری مرادوست بداری.... وقتی دستانت رادردستم میگیرم دنیاراسکوت فرامیگیرد ومن عاشق این لحظاتم..... نمی دانی وقتی باهم قهرمیکنیم من چه زجری میکشم آن روزرایادت است آن قدرگریه کردم تاآمدی ییشم من قهر کرده بودم ولی نتوانستم دوریت راتحمل کنم ومحبت راازتوگدایی میکردم وتو مهربان ترازهمیشه بادستان نوازشگرت آمدی سراغم ودنیارا به من هدیه کردی..... خیلی سخته داریم ازهم جدامیشیم نمیدونم بایدچجور تحمل کنم ولی ای بهترینم این راخوب میدان هرگز فراموشت نخواهم کرد.... بخند که خنده هات دنیاروبه من میده ...... وقتی نباشی تمام احساسات من خواهد مرد پس پیشم بمان سهیده بمان تروخدا نرو.... میدونم بی فایدست.....این همه گریه بی فایدست...این همه التماس بی فایدست... تومیروی ومرابایک کوه خاطره تنهامی گذاری ومن می مانم واین خاطراتت.....سخته سعیده خیلی سخته.....نرو...کاش نمی رفتی...خدایا سعیره روازم نگیر ازت خواهش میکنم....تو که میدانی اون تمون دنیای منه.... زندگی چیست خون دل خوردن اولش رنج وآخرش مردن R11+S7=LOVE

امکانات وب

 با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟

دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ... ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...

گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...

دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ... ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...

پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟

دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...

پسر : نه به خدا من عاشقتم ...

دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...

پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم ...

صدای قطع شدن مکالمه آمد ...


تازه به خانه رسیده بود ... وارد اتاقش شد و با دیدن عکس او در پشت زمینه ی کامپیوترش ، اشکش جاری شد ...

آهنگ مورد علاقه ی او را گذاشت تا پخش شود ...

به اواسط آهنگ رسیده بود که بغضش ترکید ...

بود و نبودم ... همه وجودم ... آروم جونم ... واست می خونم ... دل نگرونم اگه نباشی بدون چشمات مگه میتونم ؟

گرمی دستات ... برق اون نگاه ... یادم نمیره طعم بوسه هات ... کاشکی بدونی اگه نباشی ... می شکنه قلبم بی تو و صدات ...

و می گریست ...

بدون شام خوردن به رختخواب رفت ... و با فکر او به خواب ...

ساعت 3:12 بامداد بود ... از جا پرید ... خواب او را دیده بود ...

بلند شد و روی تختش نشست ... به بی معنی بودن زندگی بدون او پی برده بود ...

نمی خواست دیگر با هیچ کسی باشد ... پیامکی ارسال کرد :

" الان که این پیامک رو می خونی جسمم با تو غریبه شده ولی بدون روحم همیشه دوست داره ، دیدار به روز بیداری بدن ها ... دوستت دارم ... بای "


به بیرون از اتاقش رفت ... داخل آشپز خانه شد ...

پنجره ی آشپز خانه به اندازه ی او بزرگ بود ...

داخل کوچه را نگاهی کرد ...

سکوت در کوچه ی ساختمانشان فریاد می کشید ...

پنجره را باز کرد ...






با باز شدن پنجره ، شب به داخل خانه نفوذ کرد ...

پاهایش را از پنجره بیرون گذاشت ... و بدنش هنوز لب پنجره بود ...

و وداع کرد ...

صدایی سرد از کوچه آمد ... ساعت 3:34 دقیقه بامداد بود ... جسمی به پایین افتاده بود ...

نخواست مزاحم کسی بشود برای همین نیمه شب را انتخاب کرد ...

و روحش به آرامش ابدی رسید و جسمش نصیب خاک شد ... همانطور که از خاک آمده بود ...


صبح مادرش قبل از اینکه به آشپز خانه برسد داخل اتاق پسر شد ...

پسر را نیافت ...




ولی گوشی او را در حال زنگ خوردن دید ...

تماس هایی پشت سر هم و بی وقفه از یک دختر ...

و ده ها پیام یکسان در گوشی دید که تازه از طرف دختر ارسال شده بودند :

" نه تورو خدا نه ... نمی خوام دیگه ازت جدا باشم .... فکر کن حرفای دیشبم فقط یه شوخی بود ...

تورو خدا ازم جدا نشو .... بخدا منم دوستت دارم "

زمان ارسال پیام ساعت 3:35 دقیقه ی بامداد بود ...




و مادر ... وارد آشپز خانه شد ... طبق عادت از پنجره به پایین نگاهی کرد ....

 

برچسب: نویسنده: دیوونه11 تاريخ: شنبه 13 ارديبهشت 1393 ساعت: 22:52

صفحه بندی